شبی رو خواب دیدم که در منزلمان به اتفاق  برادرم مرحوم محمد حسین نشسته بودیم ناگهان من متوجه حیات منزلمان شدم و به درخت نارنجی که در ان بود خیره شدم یکدفعه دیدم که مار سبز بزرگی دور درخت نارنج حلقه زده و اهسته وار بالا میرود.سریع به داخل منزل امدم و تفنگی رو برداشتم و به سمت اون نشانه گرفتم.همینکه می خواستم شلیک کنم برادرم دستم را گرفت و اجازه این کار رو نداد و مار هم به پشت بام گریخت.همزمان یک گرگ سفید رنگ و یک روباه خاکستری هم در پشت بام دیدم که با حالتی که انگار از من حساب می بردند به من نگاه می کردند بعد هم رفتند.و از خواب بیدار شدم