خواب میهمانی

دیشب رو خواب دیدم که مادرمرحومم با برادر شهیدم و دو تا داماد محترم و تعدادی دیگر به خانه ما امده بودند.شب را همه خوابیدند.صبح که شد من امدم تا برای نماز صبح وضو بگیرم که دیدم برادر شهیدم- اقا محسن-از همان اتاقی که در زمان حیاتش از اون استفاده می کرد بیرون امد وعبایی بر دوش خود انداخت و نماز صبح را خواند.اورا که با چنین لباسی دیدم بسیار به حالش غبطه خوردم و گفتم که بروم و من هم یک نماز با حضور قلبی بخوانم تا غبطه او در دلم محو شود.وضو گرفتم و به نماز ایستادم.اما در نماز دست و پایم را گم کردم و و اشتباه کردم.نماز رو شکستم و دوباره خوندم.باز هم اشتباه کردم و نماز رو شکستم.گفتم این بار باید با حضور کامل بخونم تا اشتباه نکنم.اخه داره ابروم میره-محکم و قرص به نماز ایستادم و این بار نمازم و درست خوندم.رکعت اول رو تمام کردم که دیدم دری دری در جلویم باز شد و پدرم و مادرم به خاطر طول کشیدن نمازم -سفره صبحانه رو از همون در وارد کردند و در جلوی من پهن کردند.همانطور که در رکعت دوم بودم دیدم دیگی برنج را برا صبحانه اورده اند و سفره را در جلوی من هرچند جای کافی نبود پهن کردند.میهمانها جمع شدند تا غذا بخورند که پدرم گفت بگذارید تا نمازش تمام شود و نمازش را خراب نکنید .در همین حال بیدار شدم

خواب اب پاشی در کوچه  خاکی

دیشب رو خواب دیدم که به همراه چند نفری از یک کوچه خاکی عبور میکردیم.به همراه من تانکری از اب بود و من پیشاپیش اونها حرکت میکردم.اون تانکر اب رو میبردم برا مصارف خودم.اما در راه برا اینکه گرد و غبار کوچه خاکی در حلق اطرافیانم نره -از اون ابی که متعلق به من بود رو در پیشاپیش راه میپاشیدم -

خواب امام  رضا ع

دیشب رو خواب دیدم که بمحضر امام رضا علیه السلام مشرف شدم.ایشان را در حالی یافتم  که سر تا وجودشان نور سفیدی احاطه کرده بود-مهربانانه بر تختی نشسته بودند و با چنان رئوفتی بر دلتنگی های من دست نوازش داشتند که انگار از هزار هزار پدر و مادر بیشتر باشد.ای کاش مابقی خواب رو به یاد میاوردم.امروز از مرحمت رضا علیه السلام- بعضی از قفل های بسته کارم  گشوده شد و روزی سرتاسر خوش یومن و اقبالی داشتم.اه از لطف خوبان-اه از انچه که می کشم و نمی توانم به رشته تحریر دراورم-اه از نظر به وجهی که یادش  مست و دیوانه ام می کند.-صلی الله علیک یا علی ابن موسی الرضا-سلامی هم وزن عرش خالق بی همتا بر محمد و ال پاکیزه و بی مثالش.مست و جگر سوخته کوی توام یا رضا-سر بزمین کوفته روی توام یا رضا-هرچه در این خاندان می اندیشم بیشتر مست کرامات انها می شوم.چطوری بگم؟هرچه نظر بر رخ انها کنی - لذت و ارامش جانت بری - انهم یکی بعد از دیگری- تا برسد به پدر بزرگوار انها- همونی که فقط یک شب زیارتش رو خوندمو خواب دیدم خانه خود را همچو قلعه ای محکم ساختم و بالا بردم.یا علی- تو دیگر کیستی؟

خواب مردن فرزندم و تشییع و تدفین او

دیشب رو خواب دیدم که همسرم به من گفت که فرزندت مرده-من نیز در حالی که ناراحتی خود را کتمان می کردم به تشییع و خاکسپاری اون پرداختم.وقتی اونو در قبرستان به خاک سپردیم و به منزل امدیم اقوام به منزل ما می امدند و در سوگ فرزندم عزاداری می کردند

خواب سینه زنی امام حسین و امان گرفتن و مراجعه به دکان نانوایی

از دو خوابی که دو شب پیش دیده بودم بسیار نگران شدم و بقولی فاتحه خودم رو خوندم.دیشب رو قبل از خواب توبه کردم و متوسل به زیارت عاشوری شدم که اگه بلایی هست از سرم رفع بشه.شب رو خواب دیدم که در خیابان قدم می زدم که کاروان سینه زنی امام حسین از کنار من می گذشت.کمی اندوه وار به اون خیره شدم و به راه خود ادامه دادم.گوشی موبایلم به صدا درامد و من گوشی رو برداشتم.مردی گفت که اکنون من به اتاق کارگرانتون رفته ام اما نگهبان که نیامده تا باغ رو اب بدیم.من که اصلا باغی نداشتم گفتم شماره رو اشتباهی گرفتید و اون هم قبول کرد و گوشی رو قطع کردم.بعد به شماره ای که روی گوشی من افتاده بود نظر کردم دیدم به اسم شماره اون هک شده و روی گوشیم نوشته شده بود امان المستشهدین (یک چنین چیزی)تعجب کردم گفتم که چنین اسم عربی که اصلا در گوشی من ذخیره نشده بود.بهر حال به حرکت خود در کوچه و پس کوچه ها ادامه دادم که رسیدم به یک نانوایی خلوت.گفتم حالا که خلوت است بروم و مقداری نان برای خانه بخرم که دیدم نانوایی پر از نانهای تازه شد.گفتم حالا که این همه نان به وفور اماده شد دوبرابر معمول میخرم در حین خرید ان بودم که از خواب بیدار شدم

خواب پذیرایی از میهمان با قلیان

دو شب پیش خواب دیدم که در منزلمان تعدادی از بستگان به میهمانی امده بودند.نمی دانم چه خبر بود ولی همین بس که مادر و مادر بزرگ مرحومم پذیرایی میکردند.از سالن که بیرون امدم منزلمان را وسیع و مجلل  یافتم.در همین اثنا یکی از اقواممان به منزلمان امد و من از امدن وی بسیار خوشحال شدم.به اشپزخانه امدم و تدارک قلیان را دیدم.قبلا مادرم قلیانی اماده کرده بود که بسیار هم با صفا بود اما من مجددا قلیانی فراهم کرده و برای ان مهمان مورد نظر بردم و شروع کردند به قلیان کشیدن که از خواب بیدار شدم

خواب خرید گوشت پخته

سه شب پیش خواب دیدم برا خرید شام به مغازه رفتم که دیدم در انجا تعدادی پیرزن امده بودند و غذای گوشتی لذیذی رو پخت میکردند.پیش خودم گفتم که بجای خرید فست فود -این گوشت لذیذ رو بخرم و به خانه ببرم.همینکه میخواستم پول به اون بدم و گوشت رو بخرم از خواب بیدار شدم

خواب گربه های دندان تیز و ربودن دوچرخه من

واقعا پناه میبرم به خداوند قادر متعال.دیشب رو خواب میدیدم که سوار بر دوچرخه ای بودم و به محل کارم رفتم.وقتی که می خواستم اونو گوشه ای پارک کنم خدابیامرز برادرمو دیدم و همینکه دوچرخمو گوشه ای گذاشتم دیدم تعداد زیادی گربه های دندان تیز کمین کرده بودند و دوچرخه منو ربودند.با پا میخواستم اونا رو بزنم که کمی ترسیدم.و دوچرخمو به زور از دستشون در اوردم.برادرم گفت از اونا نترس.خدا کند که نباشد برای اون تعبیری!

امان از دست این خوابها

دیشب رو خواب می دیدم که دیوارهای منزلمون رو مثل یک قلعه بالا بردم .خودم هم بنایی اونو می کردم و کسی هم ایرادی از اون نگرفت

خواب تقسیم روزی

جالبه -دیشب رو خواب دیدم در یک صفی ایستاده بودم که روزی ها رو پخش می کردند.همینطور که به نوبت من نزدیک میشد با خود فکر می کردم و نقشه می ریختم که اگه فلان و فلان شغل را هم به کار ببندم روزی بیشتری نصیبم میشه.وقتی نوبت به من رسید به من گفتند که روزی تو فقط از طریق همین شغلی که در ان هستی صادر میشه و هر شغل دیگری رو که دست بزنی روزیی در ان نخواهی داشت.من که از شغل خودم کمابیش بدم می امد از یک طرف ناراحت شدم و از طرف دیگه- که اگه اونو هم گسترش بدم ممکنه موفق بشم -خوشحال و از خواب بیدار شدم

خواب خراب کردن اتاق نشیمن باغ

دیشب رو خواب دیدم که عمومو به باغ خودم بردم به عنوان سرکارگر و تعدادی کارگر هم به اون سپردم تا باغمو اباد کنه.رفتم و برگشتم که دیدم عموم باغ رو خوب تمیز کرده اما اتاقی هم که با کلی دردسر شهردار بی مروت ساخته شده بود هم خراب کرده بود.گفتم چرا اینکار رو کردی.گفت فکر کردم اگه اون نباشه کسی کمتر به باغ میاد.گفتم اخه من حالا چگونه اونو بسازم در حالی که شهرداری به من این اجازه رو نمیده؟ در دلم گفتم واقعا احمق  کینه توزی هستی.بعد نگاه کردم به باغهای مجاور که دیدم صاحبان انجا هم شروع کردند به اباد کردن باغهای خود. در این  ارزو بودم که ای کاش خواب بودم که از خواب بیدار شدم.

خواب مادر بزرگ مادرم

دیشب رو که مصادف با شب نیمه شعبان بود خواب دیدم که در انتهای خیابانی که به کوچه ما منتهی میشه رد می شدم که دیدم کنار خیابان -یک پیرزنی با سر و روی ابله رو نشسته و بسیار فقیرانه هست.متوجه شدم که اون مادر بزرگ مادری من هست که البته در همان سن ۲سالگی من فوت کرده بود و من چیزی از اون یادم نمی یاد.با خود گفتم از کنار اون پیرزن خرفت بگذرم و چیزی هم نگویم اما از این کار منصرف شدم و به یاد همان ۲ سال طفولیت خودم افتادم و گفتم ایشان بر گردن من حداقل ۲ سال حق دارد و از او دلجویی کنم.به او گفتم شما مگر کسی رو ندارید.گفت بلی فلان و فلان و فلان.و اسم تمام دایی ها و مادر و خاله هام رو اورد.گفت اونا منو رها کردند من حتی یک انگشتر عقیق داشتم که اونو خیلی دوست میداشتم و اونو بخشیدم به مادرت.اما اون منو از یاد برد و حالا به این روز افتادم.هیچ جایی برا زندگی ندارم گفتم که من نوه شما هستم در مرام من نامردی نیست.من حسنم.در خانه من به روی همه شما باز است بیایید و تا هرچقدر دوست دارید در انجا زندگی کنید او هم به منزله تصدیق سخنانم سکوت کرد و امدیم به منزلمان.متوجه شدم که مادر بزرگ مرحوم پدریم(او زن مومنه ای بود) - به خانه ما امده و انجا را سر و صفا و رونقی بخشیده بود.فکر کنم در حیات منزلمان نیز باغچه ای ساخته بود و در ان سبزی هایی رو کاشته بود.رفتم و در یخچال چیزی خوردم.برگشتم که دیدم احتیاج به دستشویی پیدا کردم اما توالت منزل ما خراب بود رفتم و از توالت عمومی سر کوچه استفاده کنم که باز منصرف شدم و امدم در منزل خودمان که دیدم توالت سر جاش هست.رفتم داخل دستشویی که دیدم مادر بزرگم بنایی اورده بود و دیوار های اونو خشتی و قدیمی کرده بود.به اصطلاح می خواست اونو تعمیر کنه.بیرون امدم و دست و صورتم رو شستم که مادرمرحومم با یک خانم دیگه وارد منزل شد و گلایه مادر بزرگمو به اون کردم و تاکید کردم که نباید دست به توالت منزلمون میزد.برگشتم و به داخل خانه که وارد شدم مادر بزرگمو غضب ناک دیدم گفتم شما نباید دست به توالت منزلمون میزدید گفت می خواستم منزلتونو اباد کنم.من هم یک بستنی به ایشان تعارف کردم .مادر بزرگم گفت من این کار رو نمی کنم.گفتم این را بگیر مسئله ای نیست و او هم به کراهت از من گرفت

خواب شیر جنگل

۲شب پیش خواب دیدم که یک شیر بزرگ امده بود پشت دریچه اتاق منزلمون.کمی ترسیدم و از اتاق بیرون امدم.باز گفتم باید اونو فراری بدم و الا من که قدرت مبارزه با شیر رو ندارم .با چوب و چماق بی فایدست.روزنامه ای رو اتش زدم و به سمت شیر رفتم و دریچه رو باز کردم و اتش رو جلوی اون انداختم و شیره هم رفت.

خواب 2شب پیش

۲شب پیش هم خواب دیدم که برادربزرگم به خوابم امد و با هم به همراه جماعتی واردی یک کانکس زندان مانند متحرک شدیم.کانکس شروع به حرکت کرد و در چاله ای افتاد و درهای اون قفل شد و  زندانی شدیم.همه نگران شدند و گفتند اگر کسی بتواند از این زندان فرار کند و برایمان کمک بیاورد تا ما هم رها شویم خوب است.من هم این کار رو قبول کردم و از دیوار اون بالا رفتم و از روزنه ای ریز عبور کردم و از ان گریختم.خودم هم تعجب کردم که با این هیکل چگونه توانستم از اون روزنه ریز عبور کنم.اونها در دام تعدادی افتادند.و من با کلیدی برگشتم تا اونارو نجات بدم که از خواب بیدار شدم.

خواب دیشب

دیشب رو خواب دیدم که طوفان شن بر دیار ما وارد شده بود.مردم از اون فرار میکردند اما من نه تنها فرار نکردم بلکه با بی اعتنایی به اون کارمو ادامه دادم.بعدقصد مسافرت کردم.سوار اتوبوس شدم که در همان ابتدا اتوبوس خراب شد و ما پیاده شدیم و سوار اتوبوس بعدی شدیم.از اینکه به سفر دور و درازی میروم نگران بودم.گفتم ای کاش با هواپیما می رفتم.ممکنه وسط راه کم بیارم.در همین اوصاف یک نفر وارد اتوبوس شد و گفت که طوفان تمام شد و انصافا شما خوب مقاومت نشون دادید.امتحانتونو خوب پس دادید و دیگه بیدار شدم.

خواب امروز عصر

خواب دیدم در وسط باغی که متعلق به من بود یک درخت انجیر تنومندی به ارتفاع بیش از ۳۰متر بود.درختان انگور متعددی هم بود که در کنار هر درختچه یکی از اقوام نشسته بود و فکر کنم انگور مییچید.پدرم هم به باغ امد و دیدم که ناگهان درخت سماقی از جلو درخت انجیر سبز شد و به سرعت بالا رفت و انچنان تنومند شد که بیش از ۲۵ متری ارتفاع به هم زد.در هر حال کوتاه تر از درخت انجیر بود.همانطور که با پدرم به درخت خیره بودیم یادم به اتاق نگهبانی باغ افتاد.سری به انجا زدم که دیدم سقف ان خراب شده و پارچه ای بر روی ان انداخته بودند.وارد اتاق شدم که دیدم پله های سنگی داشت که به طبقه زیرین متصل میشد.پله هارا پایین رفتم که دیدم قبلا کسی بدون اجازه من امده بود و در طبقه زیرین ان اقدام به ساخت و ساز نموده بود.خودم را دلداری دادم و بی خیال ماجرا شدم و دوباره از پله ها بالا امدم و به نزد پدرم رسیدم و ماجرا را بازگو نمودم.واقعا خدا بخیر بگذراند

خواب دیشب

دیشب را خواب دیدم که به اتفاق همسر و فرزندم به خانه دامادمان رفته بودیم.انجا را شلوغ(میهمانی) دیدیم.مادر بزرگ و مادر مرحومم نیز بودند.حیاط انجا را فرش کرده بودند و همگی دور هم نشسته بودیم.خواهرم به من تعارف کرد تا شب را هم انجا بمانیم و من نیز قبول کردم.رخت خواب ها را در حیات پهن کردیم و خوابیدیم.من نیز ساعتی را تنظیم کردم تا برای نماز صبح و روزه (روزه را مطمئن نیستم)بیدارم کند.اما همچنان نگران از اینکه مبادا بیدار نشوم.مادر بزرگم نیز قبل از خواب مشغول نماز بود.مادرم که از نگرانی من باخبر بود گفت به مادر بزرگت بگو که برای اذان صبح بیدارت کند.مادر بزرگم که نمازش تمام شده بود دست به دعا برد و گفت خداوندا کاری کن تا هیچ گاه برای نماز صبح- خوابش نبرد و همیشه بدون ساعت هم بیدار شود.همگی خوابیدیم و صبح نیز بیدار شدیم و نماز را خواندیم.بعد مادرم به من گفت که شما بروید و سری به ساختمانتان بزنید. من هم رفتم و خود را در جایی یافتم که زمینهای مسکونی تفکیک شده ای بود که بعضی فقط زمین خالی بود و بعضی در مرحله پی که به همان صورت باقی مانده بود و کسی بر روی ان کار نمی کرد-اما زمینی که متعلق به من بود ۲۰نفری بنا و کارگر بروی ان کار میکردند و انرا بالا میبردند.زمین مجاور نیز از ان خواهرم بود که فقط تا مسنی بالا رفته بود و مجاور ان مربوط به خاله ام بود که فقط فونداسیون داشت و خاله ام را هم دیدم که امده بود و خیره کنان به زمینش در فکر راه حلی برای ادامه اون بود مرا که دید گفت اگر شوهرم برای ما قدمی بر میداشت ما هم میتوانستیم ساختمانمان را بالا ببریم تازه این یه مقدار هم خودم دست و پایی زدم. به این فکر بودم که  این خرجکرد ها را چه کسی پرداخته است؟که از خواب بیدار شدم