چند شب پیش خواب دیدم که با مادر مرحومم از خیابانی میگذشتیم به گاراژ پدریم رسیدیم در اون باز بود .مادرم بی اعتنا از کنار اون گذشت و من هم که میخواستم از کنار اون رد بشم کمی شرم کردم و گفتم برم و سلامی کنم و بعد برم.مادرم منتظرم ایستاد. پدرم ۲ تا صندلی در گاراژ گذاشته بود ویکیش خودش نشسته بود و دیگری اقای حمید درودگر که از هم دکانیهای خاله زنکش بود. وقتی به در گاراژ رسیدم دیدم که عنکبوتی در اونو تار تنیده و هر تاری از اون به کلفتی یک طناب کشتی شده.کاملا در اونو بسته بود.تارها رو بالا میکشید بعد هم یکدفعه رها میکرد.پدرم همینکه چشمش به من افتاد گفت که بیا و یک سقف برای من در این کارگاه بزن گفتم من برای شما سقف نمیزنم او هم شروع کرد به توجیه تراشی خودش.(ایشان کارگاهی بزرگ در بهترین نقطه شهر دارد که نه خود استفاده میکند و نه به تنها فرزندش میدهد-فقط مدتهاست که بسته و متروکه شده)به پدرم گفتم شما این تارها را از گاراژ خود درور کنید و کمی به خود ایید.ناگهان متوجه اون تارها شد و با دست اونها رو درید بچه عنکبوتی هم در دست من افتاد که او را کشتم.