دیشب رو خواب دیدم که مادر مرحومم به همراه مادربزرگم در خانه ما ضیافتی بر پا کرده بودند دیگ های برنج تا اخر شب در اشپزخانه دست نخورده باقی مانده  بود و در کوچه باز بود و مدام بر تعداد میهمانها افزوده میشد نمی دانم منتظر چه کسی بودند تا که اگربیاید سفره شام را پهن کنند.