دم دمای صبح بود که خواب دیدم برا یه نفر ساختمانی رو ساختیم .اون نفر ظاهرا از رفقای بابا بود.کارمون که تمام شد یه مقدار جزئی پول کارگرا رو داد و پول منو نداد و رفت.از اینکه حقمو میخورد خیلی حالم گرفته شد.پدرم نیز سوار بر یه کامیون نشسته بود و ظاهرا وضع خوبی داشت.به او گفتم اگه تو باعث این گرفتاریهای من نمیشدی این جور حقمو به یغمی نمیبردند.او نیز طبق همیشه با بیتفاوتی گفت به من هیچ ربطی نداره و من نیز به او گفتم تو رو نفرین میکنم.خندید -گفتم هنوز نفرینت نکرده بودم که ببینی چه سرانجامی پیدا خواهی کرد خدا تو را لعنت کند که الحق- ظالم -هستی.اونو رها کردم و به خانه امدم -در نزدیکی های منزل که رسیدم متوجه شدم که مردم دیگهای زیادی رو بر روی زمین و بنوبت گذاشته اند و دو تا دیگ بزرگ هم بود که یکی برنج سفید بود و دیگری شیرین پلو-یکی دیگه هم که قیمه بود.پدر زنم با یک نفر دیگه هم مسئول پخش برنج امام حسین بودند.همینکه چشم پدرزنم بمن افتاد گفت برای شما یک دیگ بزرگ برنج امام حسین برده ام منزل-برا یه نفر دیگه هم بردم (که البته اسمش یادم نیست)من نیز از خواب بیدار شدم.