از بس که خواب دیدم دیگه حوصله نوشتنشونو پیدا نکردم ولی خوب بود تاریخ اونو هم مینوشتم.به هر حال خواب دیدم در منزلی بزرگ بودم میهمانهای بسیاری در اون جمع بودند از جمله مادر بزرگ مرحومم و مادر بزرگ مرحوم مادریم که البته هیچ گاه هم اونو ندیده بودم .و بر روی صندلیی نشسته بود .مادر مرحومم با برادران مرحومم همه دور مجلس بودند چند تایی هم خانم  ناشناس در مجلس نشسته بود و مادر بزرگم با ارامشی عجیب مشغول صحبت بود.ظهر شد و سفره نهار را پهن کردند انواع غذاها بر سر سفره حاضر گردید در این حین زندایی خودم رو دیدم که عمامه سیدی بر سر داشت.بی اختیار خبر از روحانیی که در اقوام ما بود گرفتم که همین زنداییم ناراحت شد و قهر کرد و رفت.به مادربزرگ مرحومم گفتم مگه من چه گفتم که اون زنداییم قهر کرد ؟گفت مباید غیبت میکردی.گفتم راستی مگه زنداییم سیده هست که عمامه مشکی به سر دارد؟گفت اری اون دختر سید ضیاء هست .بعد رفتم در گوشه حیات وارد انباری شدم که در اون نارگیل های زیادی بود یکی از اونها رو برداشتم و باز کردم که دیدم در وسط اون گیاه سبزی با مغز کشنده دارد دستم را به سرعت بسمت خود کشید و من نیز دستم را بزور کشیدم.اونو سر سفره بردم و به اهل سفره نشون دادم زن عموم نیز خواست تا دستشو به سمت اون ببره که بزور از دستش دور کردم و از خواب بیدار شدم