پریشب خواب دیدم به در دکان نانوایی رفتم ،دو دهنه ی بزرگ بود،دهنه ی اول را ایستادم که نان سنگگ بگیرم،مرحوم پدرم امد و یک نان سنگگ درشت گرفت و رفت اما نوبت من که رسید دستگاه خراب شد و بمن گفتن برو سمت اونطرف،اعصابم خورد شده بود رفتم تو صف اونوری،هی میگفتم ولش کنم جای دیگه،باز میگفتم بذار حالا که اینجا ایستادم،از خواب که بیدار شدم همانروز مشتری بهم زنگ زد و داشت معامله جوش می‌خورد که یکدفعه بهم خورد