دیشب خواب میدیدم با هیئتی بهمراه رهبری،رفته بودیم در اجلاسی بین المللی،اونجا از ما سووال میکردند که این دستاوردهاتون و چه جوری بدست اوردید،تا به قطعه ای رسیدند که واقعا پیچیده و غیر ممکن بود،ما در جواب ماندیم که ناگهان رهبری اقای خامنه ای بجای ما پاسخ دادند و گفتند این از فضل و کرم مولی امیرالمومنین بود که علمش را بما اعطا کرد،و ما همه اشک در چشمانمان حلقه زد،بعد آمدیم و در جایی،دیدم اقای رییسی،در حالی که بسیار جوان و زیبا رو شده بود،به نزد من امد،چقدر زیبا و دلنشین،بهش گفتم اقای رییسی،اون چند نفر دیگر هم که باهاتون بودند،اونا هم پیش شما هستند،گفت خیر،گفتم چرا؟گفت شاید آنها مرده باشند،منظورش این بود که من شهیدم،بعد بهش گفتم این جا که فعلا ما هستیم بهتر است یا جایی که شما هستید؟گفت اینجا بهترست،بعد یک کره اسب دراز و لاغر ، آمد و کنار ما ایستاد و بعد هم رفت،ما از هم جدا شدیم و بخانه امدم،در حین راه،به بازارچه ی محلمون که رسیدم،رضا فرجام و دیدم که جلوتر از من میرفت،بهش سلام کردم،و آن هم جواب سلام مرا داد،و گفت حسن آقا بیا و خانه ی جدید مرا ببین،من هم برگشتم،دیدم یک آپارتمانی بود با نمای گلی و پوسیده،که طبقه ی بالای آن کاظم فرجام منزل داشت و واحدی از زیر زمین آنرا مربوط به رضا فرجام که پسر دایی پدرم نیشود بود،من نزدیک آن مجتمع نشدم و برگشتم و بخانه رفتم که از خواب برای نماز صبح بیدار شدم