دیشب را خواب دیدم که به اتفاق همسر و فرزندم به خانه دامادمان رفته بودیم.انجا را شلوغ(میهمانی) دیدیم.مادر بزرگ و مادر مرحومم نیز بودند.حیاط انجا را فرش کرده بودند و همگی دور هم نشسته بودیم.خواهرم به من تعارف کرد تا شب را هم انجا بمانیم و من نیز قبول کردم.رخت خواب ها را در حیات پهن کردیم و خوابیدیم.من نیز ساعتی را تنظیم کردم تا برای نماز صبح و روزه (روزه را مطمئن نیستم)بیدارم کند.اما همچنان نگران از اینکه مبادا بیدار نشوم.مادر بزرگم نیز قبل از خواب مشغول نماز بود.مادرم که از نگرانی من باخبر بود گفت به مادر بزرگت بگو که برای اذان صبح بیدارت کند.مادر بزرگم که نمازش تمام شده بود دست به دعا برد و گفت خداوندا کاری کن تا هیچ گاه برای نماز صبح- خوابش نبرد و همیشه بدون ساعت هم بیدار شود.همگی خوابیدیم و صبح نیز بیدار شدیم و نماز را خواندیم.بعد مادرم به من گفت که شما بروید و سری به ساختمانتان بزنید. من هم رفتم و خود را در جایی یافتم که زمینهای مسکونی تفکیک شده ای بود که بعضی فقط زمین خالی بود و بعضی در مرحله پی که به همان صورت باقی مانده بود و کسی بر روی ان کار نمی کرد-اما زمینی که متعلق به من بود ۲۰نفری بنا و کارگر بروی ان کار میکردند و انرا بالا میبردند.زمین مجاور نیز از ان خواهرم بود که فقط تا مسنی بالا رفته بود و مجاور ان مربوط به خاله ام بود که فقط فونداسیون داشت و خاله ام را هم دیدم که امده بود و خیره کنان به زمینش در فکر راه حلی برای ادامه اون بود مرا که دید گفت اگر شوهرم برای ما قدمی بر میداشت ما هم میتوانستیم ساختمانمان را بالا ببریم تازه این یه مقدار هم خودم دست و پایی زدم. به این فکر بودم که  این خرجکرد ها را چه کسی پرداخته است؟که از خواب بیدار شدم