۲شب پیش هم خواب دیدم که برادربزرگم به خوابم امد و با هم به همراه جماعتی واردی یک کانکس زندان مانند متحرک شدیم.کانکس شروع به حرکت کرد و در چاله ای افتاد و درهای اون قفل شد و  زندانی شدیم.همه نگران شدند و گفتند اگر کسی بتواند از این زندان فرار کند و برایمان کمک بیاورد تا ما هم رها شویم خوب است.من هم این کار رو قبول کردم و از دیوار اون بالا رفتم و از روزنه ای ریز عبور کردم و از ان گریختم.خودم هم تعجب کردم که با این هیکل چگونه توانستم از اون روزنه ریز عبور کنم.اونها در دام تعدادی افتادند.و من با کلیدی برگشتم تا اونارو نجات بدم که از خواب بیدار شدم.