خواب مادر بزرگ مادرم
دیشب رو که مصادف با شب نیمه شعبان بود خواب دیدم که در انتهای خیابانی که به کوچه ما منتهی میشه رد می شدم که دیدم کنار خیابان -یک پیرزنی با سر و روی ابله رو نشسته و بسیار فقیرانه هست.متوجه شدم که اون مادر بزرگ مادری من هست که البته در همان سن ۲سالگی من فوت کرده بود و من چیزی از اون یادم نمی یاد.با خود گفتم از کنار اون پیرزن خرفت بگذرم و چیزی هم نگویم اما از این کار منصرف شدم و به یاد همان ۲ سال طفولیت خودم افتادم و گفتم ایشان بر گردن من حداقل ۲ سال حق دارد و از او دلجویی کنم.به او گفتم شما مگر کسی رو ندارید.گفت بلی فلان و فلان و فلان.و اسم تمام دایی ها و مادر و خاله هام رو اورد.گفت اونا منو رها کردند من حتی یک انگشتر عقیق داشتم که اونو خیلی دوست میداشتم و اونو بخشیدم به مادرت.اما اون منو از یاد برد و حالا به این روز افتادم.هیچ جایی برا زندگی ندارم گفتم که من نوه شما هستم در مرام من نامردی نیست.من حسنم.در خانه من به روی همه شما باز است بیایید و تا هرچقدر دوست دارید در انجا زندگی کنید او هم به منزله تصدیق سخنانم سکوت کرد و امدیم به منزلمان.متوجه شدم که مادر بزرگ مرحوم پدریم(او زن مومنه ای بود) - به خانه ما امده و انجا را سر و صفا و رونقی بخشیده بود.فکر کنم در حیات منزلمان نیز باغچه ای ساخته بود و در ان سبزی هایی رو کاشته بود.رفتم و در یخچال چیزی خوردم.برگشتم که دیدم احتیاج به دستشویی پیدا کردم اما توالت منزل ما خراب بود رفتم و از توالت عمومی سر کوچه استفاده کنم که باز منصرف شدم و امدم در منزل خودمان که دیدم توالت سر جاش هست.رفتم داخل دستشویی که دیدم مادر بزرگم بنایی اورده بود و دیوار های اونو خشتی و قدیمی کرده بود.به اصطلاح می خواست اونو تعمیر کنه.بیرون امدم و دست و صورتم رو شستم که مادرمرحومم با یک خانم دیگه وارد منزل شد و گلایه مادر بزرگمو به اون کردم و تاکید کردم که نباید دست به توالت منزلمون میزد.برگشتم و به داخل خانه که وارد شدم مادر بزرگمو غضب ناک دیدم گفتم شما نباید دست به توالت منزلمون میزدید گفت می خواستم منزلتونو اباد کنم.من هم یک بستنی به ایشان تعارف کردم .مادر بزرگم گفت من این کار رو نمی کنم.گفتم این را بگیر مسئله ای نیست و او هم به کراهت از من گرفت
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 11:39 توسط ابراهیم پور
|